![]() |
![]() |
|
|
سلام به همگی شما |
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 خرداد1386ساعت 9:40 AM توسط آزاده |
|
|
آخ ...مامان کجایی؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 1:23 AM توسط آزاده |
|
|
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست مرگ در ذهن اقاقی جاری است مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید مرگ با خوشه انگور می آید به دهان مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است مرگ گاهی ریحان می چیند مرگ گاهی ودکا می نوشد گاه در سایه نشسته به ما می نگرد و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است...! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 10:44 AM توسط آزاده |
|
|
سلام دوستان عزیزم...
نمی دونم چطوری از ابراز همدردی شما تشکر کنم... خیلی تنها شده ام ... ولی ممنونم که منو تنها نذاشتید... شهرزاد عزیز و دوستاش منو شرمنده کردن... از تمام همشهری های خوب و با مرامم سپاسگذارم... خوشحالم که بعد از چندین سال مامانو آوردم آبادان و آرزو به دل نموند. خدا وکیلی براش دعا کنید ...مامان خوبی بود که بچه هاش قدر خوبی هاشو ندونستند... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 خرداد1386ساعت 2:49 AM توسط آزاده |
|
|
دلم خیلی گرفته ...
نفسم تنگ میشه... وای که چه سخته تنهایی کارای هفتم مادرمو انجام بدم ... خدا نکنه که واسه شما دوستای عزیز و با محبتم یه همچین روزایی پیش بیاد... خدا نکنه بخواین یه روزی سنگ قبر واسه مادرتون سفارش بدین... مامان زنده که بود گاهی به شوخی بش می گفتم کی بشه حلوای منو بخوری ٫عصبانی می شد و می گفت :خدا نکنه ٫ من نباشم ببینم و... ولی نشد که من زودتر از اون برم ... اینقدر سخته بیام خونه و ببینم مامانم نیست ...روزی چند بار به موبایلم زنگ می زد و می گفت :مامان کی میای ؟...شماره خونه رو به اسم اون به حافظه گوشیم داده بودم ...الان که گاهی دوستام از خونمون تماس می گیرن که راجع به مراسم و کارها باهام صحبت کنن همین که روی گوشیم می افته ٫ حواجون مامان ...ناخوداگاه می خوام بگم : سلام مامان... ولی مادر مرده از بس که جان ندارد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 10:52 PM توسط آزاده |
|
|
تا که بودیم ٫ نبودیم کسی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 6:21 PM توسط آزاده |
|
|
گرفته بود دل آسمان بغض آلود
واشکش از سر مژگان شاخه ها می ریخت ومن چو خانه مخروبه ای که چکه کند ز سقف چوبیش آب خموش بودم و در خویش گریه می کردم فرشتگان سبکبال در سپیدی ابر سرود می خواندند و صحن گورستان ز دردناکی آوای تلخشان پر بود در ایستگاه دریغ سکوت بود و گل و برف و شعر و اشک وداع که ما مسافر خود را مشایعت کردیم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 خرداد1386ساعت 7:23 PM توسط آزاده |
|
|
مادرم مرد...به همین سادگی...
خیلی سخته که آدم تنها کس و کارش رو ناگهان از دست بده ... خدا واسه هیچ کدومتون نخواد که یهو از در بیاین تو و جنازه مادرتون رو ببینید... خیلی مظلوم بود مخصوصا این هشت سال آخر... هشت سال چشم به در داشت تا بچه هاش از در بیان تو و بهش سر بزنن ٫ که نیومدن حتی واسه عزاداریش... آخه اون که واسشون کاری نکرده بود...! همه از زیر بوته به عمل آومده بودن...! ولی من خوشحالم ٫ نه واسه اینکه از مریض داری هشت ساله راحت شدم...واسه این که تو این هشت سال واسش کم نذاشتم...هر چی خواست خریدم ...هر کاری خواست کردم...هر جا گفت بردم ...ننم آرزو به دل نرفت ...حتی عید امسال تن فلجش رو از کرمان به زادگاهش آبادان بردم...آی کیف کرد... خدا به روز هیچ کدومتون نیاره ٫ حتی حموم آخرش رو خودم دادم...شستمش...خیلی سخته مادرت مرده باشه وخودت غسلش بدی ...می دونم از این که خودم این کارو واسش کردم روحش شاد شده ...به خدا حاضر بودم بیست سال دیگه هم نگرش دارم ولی نمیره... آخ نمی دونین چقدر دلم براش تنگه... نمی دونین چقدر سخته شب اول قبر مادرت واسش سر خاکش خودت قرآن بخونی ... خدا بیامرزدش...خیلی خوب بود ... واسم دعا کنین که منم زود برم پیشش ...خیلی دوسم داشت... گل به گل سنگ به سنگ این دشت ٫ یادگاران تواند رفته ای اینک و هر سبزه سبز در تمام دل دشت سوگواران تواند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 خرداد1386ساعت 7:16 PM توسط آزاده |
|
|
کدام آسیاب بی نوبت گشت؟... که بی نوبت گشتی...رفتی؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 9:35 PM توسط آزاده |
|
|
من درد بوده ام همه
من درد بوده ام گفتی پوستواره ایی استوار به دردی عشق آمد و دردم از جان گریخت خود در آن دم که به خواب می رفتم آغاز از پایان آغاز شد تقدیر من است این همه یا سرنوشت تست ؟ یا لعنتی است جاودانه ؟ ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 9:13 PM توسط آزاده |
|
|
...اما نیم شبی من خواهم رفت
از دنیایی که مال من نیست از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته اند وتو آنگاه خواهی دانست-خون سبز من-خواهی دانست که جای چیزی در وجود تو خالیست... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 9:8 PM توسط آزاده |
|
|
آی مردم ٫ مردم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 10:3 PM توسط آزاده |
|
|
ما همه مان تنهاییم...نباید گول خورد.زندگی یک زندان است. زندانهای گوناگون...ولی بعضی ها به دیوار زندان صورت می کشند و با آن خودشان را سرگرم می کنند.بعضی ها می خواهند فرار بکنند٫دستشان را بیهوده زخم می کنندو بعضی ها هم ماتم می گیرند...ولی اصل کار این است که باید خودمان را گول بزنیم ٫ همیشه باید خودمان را گول بزنیم.ولی وقتی می آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می شود... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 10:2 PM توسط آزاده |
|
|
آیا شما که صورتتان را
در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی مخفی نموده اید گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه می کنید که زنده های امروزی چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند؟...!... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 9:27 PM توسط آزاده |
|
|
هیچکس نمی تواند پی ببرد
هیچکس باور نخواهد کرد به کسی که دستش از همه جا کوتاه شود می گویند: برو سرت را بگذاروبمیر. اما وقتی که مرگ هم آدم را نمی خواهد ٫وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم می کند ٫مرگی که نمی آید و نمی خواهد که بیاید...!... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 0:44 AM توسط آزاده |
|
|
تو میدانستی که منت به پرستندگی عاشقم.نیز نه به گونه ی عاشقی بخت یار ٫ که زر خریده وار کنیزککی برای تو بودم به رای خویش . که تو را چندان دوست می داشتم که چون دست بر من می گشودی تن و جانم به هزار نغمه جوابگوی تو می شد...می دانستی که منت عاشقانه دوست می دارم.می دانستی. به تمامی از آن تو بودم و تسلیم تو ٫ چون چار دیواری ی خانه ی کوچکی...تو را عشق من آن مایه داد که بر همه سر شوی . دریغا٫پنداری گناه من همه آن بود که زیر پای تو بودم ...دریغا که اگر عشق به کار می بود هرگز ستمی در وجود نمی آمد تا به عدالتی نا بکارانه از آن دست نیازی پدید افتد...اما مرا که ویران توام هنوز در این مدار سردکار به پایان نرسیده است . هم چون زنی عاشق که به بستر معشوق از دست رفته ی خویش می خزد تا بوی او را در یابد ٫سال همه سال به مقام نخستین باز می آیم با اشک های خاطره . جان مرا اما تسلایی مقدر نیست...به غیاب دردناک تو سلطان شکسته ی کهکشان ها خواهم اندیشید که به افسون پلیدی از پای در آمدی و رد انگشتانت را بر تن نومید خویش در خاطره ای گریان جستجو خواهم کرد...(الف . بامداد) |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 11:57 PM توسط آزاده |
|
|
مرده بدم
زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 8:19 PM توسط آزاده |
|
|
فقط با سایه خودم خوب می توانم حرف بزنم٫ اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند. فقط او می تواند مرا بشناسد.او حتما می فهمد. می خواهم عصاره٫ نه٫ شراب تلخ زندگی خودم را در گلوی خشک سایه ام چکانیده ٫ به او بگویم : این زندگی من است... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 8:14 PM توسط آزاده |
|
|
مردی سرگردان ٫ با عصایی در دست از شهری به وطن خود بازگشت . لباسهایش مندرس ٫ موهایش گرد آلود و صورتش آفتاب سوخته بود . با خود اندیشید : آیا کسی مرا خواهد شناخت ؟ کنار دروازه شهر ٫ همانجا یی که اتاقک نگهبانی قرار داشت به دیوار تکیه داد و چشم به دروازه بان دوخت . خیلی زود دروازه بان را شناخت . چرا که نزدیک ترین دوست دوران تحصیلش بود و سالها روی یک نیمکت درس خوانده بودند. اما دروازه بان او را نشناخت .مرد تبسم تلخی به لب آورد و زمزمه کرد : حق دارد مرا نشناسد ٫چون آفتاب صورتم را سوزانده است . از دروازه گذشت . وارد شهر شد . از کوچه ها و خیابان ها گذشت . به جلوی خانه دخترکی رسید که روزی از وی خواستگاری کرده بود و قصد ازدواج با او را داشت .دختر او را دید اما انگار غریبه ای را دیده باشد ٫ بی اعتنا ماند . مرد تبسم تلخی بر لب آورد . حق را به او داد و زمزمه کرد : ححق دارد مرا نشناسد چون موهایم آشفته و کفشهایم غبارآلود است . به راهش ادامه داد . به کلیسای شهر رسید . ظهر یکشنبه بود . همسایگانش در حال بیرون آمدن از کلیسا بودند ٫ اما هیچکدام او را نشناختند. مرد تبسم تلخی بر لب آورد .حق را به آنها دادد و زمزمه کرد : حق دارند مرا نشناسند ٫چون لباسهایم کهنه و مندرس است . ناگهان در میان جمعیت مادرش را دید . پیرزن عصا زنان و با تانی در حال خارج شدن از کلیسا بود . تا چشمش به او افتاد ٫قطره اشکی از گوشه چشمش نیش زد . سرش را به سوی آسمان بلند کرد ٫ زیر لب چیزی گفت و با قدمهایی پر شتاب به طرف پسرش رفت. مرد نیز با قدمهایی بلند به طرف پیرزن رفت . همدیگر را صمیمانه در آغوش گرفتند و اشک شوق پهنای صورتشان را پوشاند .مرد در همان حال با خود اندیشید : مادر چه موجود عجیبی است ٫ با وجودی که لباسهایم کهنه ٫ موهایم آشفته ٫وکفشهایم غبار آلود است چقدر خوب مرا شناخت...! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 7:59 PM توسط آزاده |
|
|
زندگی دام نیست
عشق دام نیست حتی مرگ دام نیست چرا که یاران گمشده آزادند آزاد و پاک... زندگی با من کینه داشت من به زندگی لبخند زدم خاک با من دشمن بود من بر خاک خفتم چرا که زندگی سیاهی نیست چرا که خاک خوب است... من بد بودم اما بدی نبودم از بدی گریختم و دنیا مرا نفرین کرد و سال بد در رسید... سال تاریکی و من ستاره ام را یافتم ٫ خوبی را یافتم... به خوبی رسیدم و شکوفه کردم تو خوبی و این همه اعتراف ها ست من راست گفته ام و گریسته ام و این بار راست می گویم تا بخندم زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود... تو خوبی و من بدی نبودم ترا شناختم ترا یافتم ترا در یافتم و همه حرفهایم شعر شد ٫ سبک شد... عقده هایم شعر شد همه سنگینی ها شعر شد بدی ها شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد شعر ها همه خوبی شد آسمان نغمه اش را خواند مرغ نغمه اش را خواند آب نغمه اش را خواند... دلم می خواهد خوب باشم دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم نگاه کن... با من بمان با من بمان. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 4:44 PM توسط آزاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 |
| پیوندها |
|
سزانه دختر آبادانی |
|
RSS
|